تبليغاتX
به رنگ باران X

MASHREGHI2

السلام علیک

یا ابا عبدالله

الحسین

..:: به رنگ باران ::..
به رنگ باران
به امید چتر فردایت ، خیس بارانم هنوز ..
سلام بر تو  

سلام مولای من !

واژه های زیادی برای درد دل صف کشیده اند ، اما همه اش تکرارند و بس . همانند این روزها ؛  که به نام تو می گذرند ! چه بنویسم لایقت باشد . عقل و قلم فرو مانده از توصیفت .

آقا جان حرف ها دارم ولی ؛ زبان قاصرم کوتاه است . امیدم همین که می دانم ناگفته می خوانی .

مولا جان !

گنهکارم . همانم که عهدم را به جا نیاوردم  . قدمی بر نداشتم  ، اما بزرگی ات را نصیبم کردی . روزهایت دلگیرم کرده است ، آقا ! محرم گذشته را به یاد می آورم و ماتم امانم نمی دهد . مولا من باید کجا باشم ؟ تنها تو می دانی ، نمی دانم از بی لیاقتی ام است یا باید کنار بیایم .

مولایم !

همانند کودکی ام برایت ناله میکنم ، همان اشکهای بی اراده و بی ریا سیاه پوشیدنم ! آقای خوبم ! من نذر توام ؛ مرا که یادت هست ؟ آن 9 ساله را به اینجا رساندی ، هنوزم تو را می خوانم و این روزها نیز همراهی ات را می خواهم . چه کوچکم من ، که برای سوگت هم یاری ات را می طلبم .

« آب می‏خواست ببوسد لبت اما هيهات ، اين سبک مايه ، كم از همت و مقدار تو بود . »

 

سلام خدا و رسولان و بندگان صالح خداوند بر تو باد

ای فرزند اميرالمؤمنين  !

 

. . . . .

از همه ی دوستانم برای بی جوابی و بی ادبی ام عذرخواهی میکنم ، غیبتم دلایل زیادی دارد که مانع حضورم در جمع دوستانم شده ؛ شاید باز هم خبری از من نباشد . خدا کند این روزهای ما هم تمام شود . التماس دعا دارم .

|+|
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دوم دی 1388 و ساعت 19:55
دفتر قصه 

   دفتر قصه ام را ورق می زنم

       یکی بود

                 یکی نبود ؛  

   چه آغاز زیبایی ست !

   بخوان ..

       یکی بود

                 یکی نبود ؛  

   ادامه اش ؟!

   و .. باز

       یکی بود

                 یکی نبود ؛ 

   چیزی گم شده است ؛ انگار .. 

   دست ِ روزگار ،

   صفحه های دفتر را به مرد سبزی فروش ارزانی کرده  

   و چه داستان زیبایی است .

   ورقهای دفترم ،

   هر کدام ، در خانه ای جا خوش کرده اند

       شاید ...

   اینگونه کسی ؛

   صفحه ای از قصه ی ناخوانده زندگی ام را

   از لابه لای سبزی ها بخواند ،  

   و زیباتر وقتی ؛

    که ورقهای دفترم

   در دست پسرکی گل فروش

   سر  ِ چهار راه ،

     مرهم گل های مریم باشد ..

   و شاید باز هم ..

       یکی بود

                 یکی نبود ...!! 


خوب می دانی عشق محو نمی شود .

๑๑ و این را نیز : که دلهایمان هنوز در جاده است ! 

|+|
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 23:43
طلوع 

غروب دیروز را

         به یادت جا گذاشته ام ؛

تا به آبی  ِ بی انتهای دلت برسم .

  طلوع زیبای چشمانت ، همواره در خاطرم می ماند .

 

اینو 26/02/88 نوشتم ، شبی که فرداش قرار بود پارک لاله باشم و بودم .

๑๑ زندگی همین است ، باور کرده ام . خواهم بود حتی ذره ای !

|+|
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 12:54
اشتباه  

سخت است عاشق باشی و

با فریادت بخواهی برسانی اش

وقتی شنوایی نیست .!

 

برای رسیدن ، عمری با جاده ها معامله کردی

سخت است ببینی

فاصه اش را به رخ کشیده

فاصله ای که هیچگاه جایی در ذهنت نداشت .

 

جرمت هرچه بود پای خودت ، اما ؛

ذهن زخم خورده ات را چه میکنی ؟!

 

فقط برای خودم !

๑๑ نمی خواهم تکراری بگویم . همچنان بی اراده است و شاید ادامه دارد ..

๑๑๑ زندگی حقیقتی است که نمی شود فراری اش داد !

 

شاید نباشم .. شاید هم وقتی دیگر ..! دلیلش با خداست .!


|+|
نوشته شده توسط محمد در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 18:15
مقصر 

   چندی است نمی بینمت

   قصور از چشمهایم است یا قدمهایت اینجا نرسیده ، نمی دانم !

   مصیبت بزرگی ست

   قبول کن ، نازنین !

   اینجایش می دانم ، مقصر نیستم

   سابقه اش ، دلیلی است بر حجمش .

 

   روزت را ندیده ام

   خوب یا بد ، با خودت .

   سخاوتی هم ندارم ببخشمش .

   تنها دعای خیرم به راهت ، به پاس حرمت کهنه مان !

   دیگر بی حسابم

حق من هم ، بگذار لب پنجره ات ، آفتاب کویر بسوزاندش .

 

   همچنان می نویسم

   به رسم دلی که سنگ را حریفش نیست

   می نویسم از بارانی که - خدا کند - رنگش پیدا نشود !

 

    ๑ نمی دانم چرا ؛ اما نوشتم ، بی اراده ..

    ๑๑ ببخشید برای آپم خبر ندادم . دلیلش محفوظ است .

|+|
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 14:8
شب 


شب سیاهی است

تیره است و تار ؛ 

آسمانت ؛ اما زیباست

    حتی ابری اش !

 

امیدوارم می کند به بارانت

 

نگاهم کن

بی چتر آمده ام

ببار بر من

    بشورانم ..

 

که جز این وعده ای نیست ..!

 


خدای من ! شکرت .. به امیدت می مانم . 


|+|
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 0:5
ماه خدا  

   ماه مبارک آمد ، ای دوستان بشارت

   کز سوی دوست ما را هر دم رسد اشارت

   آمد نوید رحمت ، ای دل ز خواب برخیز

   باشد که باقی عمر جبران شود خسارت

 

    خدایا

   یادم بده

   یادم باشه

   یادت باشم

 

خدای من شکرت برای همه داده هایت و شکرت برای همه نداده هایی که به مصلحتت نصیبم نشد.!

 ๑๑ توکلم تنها بر توست و می دانم جوابم را چون همیشه می گیرم . خدای من  ؛ کمک کن از این ماه بسادگی نگذریم .

 ๑๑๑ خدای من ؛ بزرگی ات را بر چشمانم پذیرفته ام ، معبود یگانه ام می پرستمت آنچنان که شایسته ات باشد .

 ๑๑๑๑ دوستان همیشگی ام ؛ التماس دعا ..!  

|+|
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 0:28
بازی !  

   دخترک تنهای قصه

   چه غریب مانده ای .

   تقصیر تو نیست

   سرنوشتت گناه آلود ست !

   به راستی به کدامین بها ؛ شکست را نصیبتت کردند ؟

   می دانم که نمی دانی

   و هیچوقت ندانستی که چرا تقدیرت با غم عجین است .

   هرچند " من " دو روزی در این صفحه هم بازی ات بودم ، اما ؛

   تو باختی ! خوب می دانی ، اما ؛

   ندیدی چه بی پروا بازی کردم ؟

   ندیدی کتابت را برایم آذین بستند ؟!

   به پایانت بنگر .

   سرنوشتت همین است که کتابی باشی پرماجرا

   و شلوغ ؛ آنجا که حوصله ام سر رود و

   تو بی آنکه خوانده شوی گوشه ای خاک بخوری .

   تنها شاید لطفی نصیبت شود و کتابت را ورقی بزند ،

   و تو اینگونه تلخی ِ روزگارت را به نظاره خواهی نشست .

   دیر است برای گذشته  

   بایست !

   دست روزگار صفحه های ورق خورده را از کتابت جدا کرده

   و نیز مرا .

   بگذر که جز این چاره ای نیست .

   پایان ..!

   فصل جدیدت تکراری ست

   تنها امیدوار باش نگارنده ات باز هوس نکند بنویسد و " تو " طعمه ی جدیدی شوی !

   بازی ِ بدی است ..  

 

    شرمنده ام از خودم ، راضی به نوشتنش نبودم اما دل هم باید هوایی بخورد !

   ๑๑ نازنینم ! دروغ را خوب یادت داده اند . اما زندگی را هرگز .

   ๑๑๑ می دانم که می بینی.شانه هایم سنگین است اما سریعتر می دوم ، فردای روشن در  انتظارم می ماند .

   ๑๑๑๑ خدایا .. شکرت برای رحمت ِ بی منتهایت .

|+|
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 1:31
انتظار  

   دلتنگم !!

   نه غریب است و نه عجیب ..

   واژه ای است شکننده ؛

               ... که دلم را می فرساید .

   دلتنگتم !!

   مثل همیشه و هر روزم ..

   همانند مرغکی بی بال و پر و در حسرت پرواز ، 

      .. دلتنگم ؛

   چون ماهی برای آب .

   اما ...

   شوق دیدارت ، تنها بهانه ای است

   که دلم را زنده نگه داشته ؛

   تا ... تو را ببيند .

   و من منتظرم

   مثل همیشه و هر روزم ..

   تا تو را برای همیشه در وجودم حس کنم .

   کِی .. ؟!

        و کدامین روز ؛

   دل  ِ تنگم با تو آرام خواهد گرفت .. ؟!

 

  مولای من ! این روزها همه هوای تو را دارند ، روزهای دیگر .. نمی دانم !

๑๑ این چه سِری است که یاد ِعظمتت همچون کودکی ام لرزه بر اندامم می اندازد ؟!

๑๑๑ چون همیشه می ترسم نامت را بر زبان ِ آلوده ام آورم .

๑๑๑๑ نازنینم ! میلادت مبارک ..  

|+|
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 16:32
فاصله ! 

   روزها می روند

   سالها هم ..

   و من انگار کوچکتر می شوم !

   ولی ..

   فاصله تا کودکی ام راهی است تا خدا ..!!

 

    خدای مهربان ، امیدوارم به تو .

   به مناسبت روز تولدم البته با تأخیر (اول امرداد) !

 

|+|
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 0:6
منتظر ! 

تنهایی ؛

واژه ای است بس تکراری ..

و .. این تکرار  ِ ناخوشایند ، روزهاست دامنم را گرفته ،

روزها که نه ، عمریست !

جنس تنهایی ام

نه از رنگ ِ گل و مخمل و انتظار در  ِ فرسوده ی باغ ،

که از رنگی دگر است  .

دلم ؛

همچو پنجره ای باران نخورده

منتظر است

تو بر شیشه اش بباری .

 

و باز همان قحطی همیشگی است

قحطی واژه ها ..!!

گرچه دلیلش تنها " تو "یی 

اما ؛ تو بر خود مگیر

این عظمت توست

که ضعف من و واژه را می نمایاند .

 

می دانم ... که می آیی

منتظر می مانم .. 

 

  فرسوده ایم مولا ، نگاهی نمیکنی ؟!

 

|+|
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 18:2
باران ! 

   چشمها را باید شست 

   جور دیگر باید دید ...  

   واژه ها را باید شست

   واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد

   چشمها را باید شست   

   زیر باران باید رفت ...

   فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد

   با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت

   دوست را زیر باران باید جست  

 

|+|
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 21:26
رفتنی ام ! 

 

   رفتنی ام

       چه بخواهی

               چه نخواهی

     می بـرندم

   بر شانه هایی که به اندازه ی تمام خستگی هایم ،

   از خستگی می نالند ..!

   رفتنی ام

       چه بخواهی

               چه نخواهی

   می روم

   که شاید ..

     اینگونه ؛

           رفتنم را ببینی ..

 مخاطبش تنها تویی ..!!

๑๑  باورت شود بی تو تمام شده ام . 

|+|
نوشته شده توسط محمد در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 21:25
بی تو !  

   روزی تمام می شوم

   گرچه ؛

             تا پایان راهی است ..!!

   اما ؛

   نیستی

   می دانم

   باور کرده ام .

   سایه ات همواره با من است

   از جنس آفتاب ، همچون پریشانی

   که مرا ؛

   محو خواهد کرد

   می دانم

   باور کرده ام  

      روزی " بی تو " تمام می شوم .  

 

 ๑  نیستی ؛ اما عطر تنت تا همیشه پیچیده اینجا ..

๑๑  عمر من دو سه روزی بیش نیست ، همان بس است برای عذابی دیرین ..!!    

|+|
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 19:47
 

ذهن آشفته ام ؛ بی قرار است ،

               بی قرار تو

                         ... آمدنت !

و چشمانم که تاب دلتنگیت را ندارند

          می بارند ..

حسودان

آرامشم را رندانه می ربایند

              تاب ندارند

                   تاب ِ لبخندت !

|+|
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 0:46
 

شرقی ترین نگاهت را

   بر من بتاب !

      گرچه بارانی است ، اینجا ..!

 

|+|
نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 23:16
 

براي فرشته ي زميني ام ..

 

بیا ..

دستانت را به من بسپار

تا از این جاده بگذریم

دور دست را بنگر ؛

روشن است همچون پاکی ات !

و ببین چه زیباست ؛

وقتی با خدا ، قدم بر می داریم !

راه صعب است ولی ..

تا نهایت جاده ، همراهت خواهم بود .

دلت را به من بسپار

هوایش با من !

بیا .. با هم گذر کنیم .

 

این متن مخاطب خصوصی داره !

 

 

|+|
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 0:56
 

افکارم گره خورده است ،

                          انگار ..

خیالم .. مفهومی ندارد ..!!

نوشته هایم سیاهند

بی آنکه بخواهم !

شاید کاغذم ؛

سیاه است و نمی دانم !

قلمم ، می نویسد

پوچ تر از تهی ..

بهانه اش ؛

اثبات وجود بی ارزش است !

و .. تنها قربانی اش ، ته مانده ی دفتری است

که بی هیچ ادعایی ،

برای پر شدن ، فدا شده ..

ولی .. باز هم می نویسم

چون تو ..

اما ؛

مجالی ده

پیدا شوم ..!

 

|+|
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 23:29
بهار نزدیک است ! 

 

بگشا دریچه ها را

   در کوچه ها بهار است

چون روح من پرستو

             شیدا و بی قرار است

 

بگشا دریچه ها را

         تا باد صبحگاهی

بوی بنفشه ها را

                     با خود به خانه آرد .

 

بگشا دریچه ها را

          بنگر چه پر ترانه

بلبل عروس خود را

                        بر آشیانه آرد .

 

بگشا دریچه ها را

       بنگر چگونه در باغ

هر شاخه ی جوانی

                       صدها جوانه آرد .

 

برخیز و کن تو دل را

          خانه تکانی از غم

هر لحظه ی بهاری

             یک جشن روزگار است

نیروی نو گرفتن

                 آیین نو بهار است ...

 

بهار ؛ فرصتی است دوباره ، برای نزدیکتر شدن به خدا .. سبز باشید و بهاری !

๑๑ سال نو مبارک !

 

|+|
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 22:41
به رنگ تو  

 

وقت رجعت ؛ 

می خواهم

  فقط در هوای تو

                   و .. به رنگ تو باشم

خواسته ی زیادی است ؟!

می دانم ؛

ولی .. با تکرارش

    باز خسته ات می کنم ..!!

 

  . . .   

 

|+|
نوشته شده توسط محمد در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 0:2
توکل  

 

چشم باز کن

          ببین  ..

خواهی دید ، اگر بتوانی !

  خوانده است ، تو را ..

دلت را ، صاف کن

می رسی

                اگر ..!! 

 

گاهی وقتها خیلی دور میشیم ، شاید هم دنبال دلیل می گردیم برای فاصله ، ولی .. باز  فراموش نمیشیم ..!

 

๑๑ صاف شدن توکل می خواد . 

 

๑๑๑ خدای من ! توکل بر تو ..

 

 

|+|
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 22:43
انتظار .. 

من از تبار توام !

شاید .. هم نامت نباشم

و هم رنگت !

اما .. منتظرم که بیایی

تا تو را ..

          هم قدم باشم ..!! 

|+|
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 22:53